تبليغاتX
~#.:لحظه هاي انتظار:.#~
~#.:لحظه هاي انتظار:.#~

تنهاي را دوست دارم


عشق چيست؟

عشق چيست؟ چه واژه ي غريبي! همه عاشق مي شوند؟ چرا عاشق ها جدا مي مانند؟ چرا عشق به معناي رنج و عذاب و جدايي است؟ اري من عاشق شده ام عاشق تر از همه مي دانم كه باور نمي كني اما من عاشقتم عشقي كه هيچ وقت نمي ميرد! عاشقي كه هيچ وقت عشقش را فراموش نمي كند عاشقي كه معشوقش از عشق او نسبت به خودش خبر ندارد عاشقي كه حتي نمي داند كه معشوقه او عاشق اوست يا نه؟ نمي ترسم از هيچ چيز نمي ترسم از هيچ كس براي رسيدن به عشق هراسي ندارم و نمي توانم فراموش كنم كه با او زنده ام با او نفس مي كشم در دنيا تنها اوست كه دوستش دارم وقتي كه شب ها گريه مي كنم آرزو مي كنم كه بميرم نمي دانم شايد نبايد به اين زودي عاشق مي شدم  ولي شدم در يك لحظه در يك نگاه عاشق شدم يك عشق پاك. هر شب آرزو مي كنم از هر راهي كه فهميدم ....

اگر عاشقم بود ولي عاشقم نبود.....

من جوابم را ازش گرفتم عاشقم نبود سعي كردم فراموشش كنم اما نشد

و در آخر مي توانم بگويم دوستش دارم با افتخار دوستت دارم بيش از ديروز

شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط مريم |

به نام يگانه معبود آفرينش

به

نام يگانه معبود آفرينش

هستي به ياد كسي رقم خورد و بياد كسي به وجود آمد كه پرتو تجلي و صفت اكبر خداوند

عزيز و ادامه هستي به بركت همان نشان الهي است كه پرتو نخست ازلي است و احد

سرانجام بازگشت همه مخلوقات به سوي اوست كه معروف به عشق اكبر و حقيقت اعظم

و خورشيد فروزنده جانسوز عالم است و هنگاميكه:

عشق معجزه مي كند شفا در رستگاري حتمي است در واقع هيچ كس مفهوم عشق را نفهميد

و هيچ پرنده اي در آسمان عشق جواز پرواز نگرفت و هيچ گلي در بوستان عشق نشكفت و هيچ نگاهي كتاب عشق را نقاشي نكرد و هيچ پيامي در دنيا نتيجه نبخشيد مگر اينكه هر چه داشت به عنوان شكر در آستان معشوق هديه به عشق نمود.

 

جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط مريم |

آرزوي وصال

 

آرزوي وصال

... و عشق هديه ايست جاوداني

و من چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت را با هزار تمنا جست و جو مي كنم

و قصه تنهايي را در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم

نسيم اشكي كه در نگاهت موج مي زد، باراني از عشق بود براي باغ روياهايم، و دلم چه بي قرار براي نگاه عاشقت مي تپد

در دل شب هاي تاريك وجودم به جست و جوي روشنايي شمع وجودت مي گردم

به آفتابگرداني مي مانم كه هر صبح به اميد آفتاب وجود تو سر از خواب بر مي دارد

و خوب مي دانم بي تو گلبرگ هاي نازك وجودم را باد سرد خزان در هم فرو مي ريزد، و جوانه هاي ناشكفته اميدم به دور از تو مي خشكند

اما با اين اوصاف مي دانم، قلبم كوچك تر از آني است كه ظرفيت خوبي هاي تو را داشته باشد، اما در سكوت پر از فرياد خود مي گريم و مي گويم؛ با همين قلب كوچك، به وسعت تمام خوبي ها و سادگي هايت دوستت دارم....

جمعه دهم مهر 1388 توسط مريم |

تنها مسافر بهار

 

تنها مسافر بهار

 عزيزا، با ياد و نام او كه تو را زندگي جاودان بخشيد، آغاز خواهم كرد

در خاطري كه تويي، ديگران فراموشند

پروانه اي از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پريد

و هر چه بالا و بالاتر رفت، بزرگ و بزرگتر و عزيزو عزيزتر شد

و از آن پس آسمان پر ستاره، سرشار از عطر پروانه شد

هم اينك سراسر آسمان را سفر كرده است، اما آن پروانه قلب مرا تا ابد ترك نخواهد كرد

مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است كه بي او در هر لحظه هزار بار مردن است

مرگ، چهره ي زيباي او را بوسيده و او را چنان برگ پاييز زرد كرده بود  

اما براي من تا آخرين روز خدا سبز و بهاري خواهد ماند

دريغ كه در اين جان گدازترين لحظه زندگي نه مي تواني با او بروي و نه مي تواني با او بماني تنها با نگاهي، اشكي، وداعي، افسوسي، آهي و سكوت و سكوت و سكوت او را براي هميشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاك مي سپاري. چرا كه من سياهم و زميني و او سپيد و آسماني و چه زجرآور است كسي را كه با او جاني را جدايي، نتواني براي آخرين بار و با آن همه احساس كه تمام سلول هاي بدنت او را مي طلبند در آغوش بگيري و حرف هاي ناگفته ات را براي جسم بي روحش بگويي و تنها يادگاري او هميشه برايت خواهد ماند، آخرين نگاه اوست

اينك بين ما ديوار هاي سنگي و فاصله ديدار به درازي يك عمر است و جان تنها بهانه ايست براي ديدار تازه كردن

نازنينا! اميدوارم، روزگارت گر كه بي من بگذرد خوش باد، اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ...

جمعه دهم مهر 1388 توسط مريم |

 

نفس عميق بكش با تمام وجودت بوي زندگي را احساس كن گوش هايت را تيز كن و از زير هر درختي كه رد مي شوي به صداي جيك جيك جوجه هاي نورسيده گوش كن. با دقت به طبيعت اطراف نگاه كن و از آن لذت ببر زندگي را لمس كن و فراموش نكن كه تو جواني منظورم از جواني، جوان يا پير بودن بدن نيست ماهيت اصلي جواني «بودن در لحظه حال است» است. قرن هاست كه به ما مي گويند زمان داراي سه بخش گذشته، حال و آينده است در صورتي كه كاملا اشتباه است به نظر من زمان تنها داراي دو بخش گذشته و آينده است لحظه ي حال اصلا مربوط به زمان نمي شود حال بخشي از جاودانگي است. گذشته و آينده مربوط به زمين و زمينيان است. حال مربوط به آسمان است آيا تا به حال فكر كرده اي كه با كلمه ي خداوند غير از زمان حال هچ زماني را نمي توان استفاده كرد. نمي توانيم بگوييم خداوند بود نمي توانيم بگوييم خداوند خواهد بود فقط مي توانيم بگوييم خدا هست. خدا هميشه است در واقع خداوند به معناي بودن است و بودن به معني خداست سعي كن هميشه در لحظه ي حال باشي. غم و غصه هاي زيادي در زمان گذشته جا گرفته، آينده مي تواند مبهم و پر اضطراب باشد. هر وقت احساس كردي در حال بازگشت به گذشته هستي، بلافاصله ارتباط خود را با گذشته قطع كن و هر كاه احساس كردي در حال ديدن رويايي درباره ي آينده هستي در همان لحظه آينده را كنار بگذار. روزي كه بتواني در لحظه اكنون مستقر شوي روز بزرگي خواهد بود چون به بعد ديگري از هستي قدم مي گذاري بعد جاودان، هستي بعد الهي ،هستي.....

یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط مريم |

 

كاش به خوابم بيايي، با شيشه اي پر از عطر شيرين عشق،من ستاره هاي نقره اي را از دست داده ام من خورشيد را در پيچ و خم يك كوچه ي تاريك گم كرده ام.

كاش صدايم كني تا از اين خواب هزاره برخيزم و اتاقم به رنگ بهار شود و دفترهاي كهنه ام بوي شعر بگيرند من همه ي فرشته هايي را كه درخواب ديده بودم از ياد برده ام.

باور كن فرسنگ ها از نيروي عشق دور افتاده ام و سالهاست كه نمي توانم خود را در آينه هيچ رودي نگاه  كنم  من به عصايي تكيه داده ام كه هرگز شكوفه نخواهد كرد.

ديشب گديه هاي كودكي ام را به خواب ديدم و پروانه هايي را كه بال هايشان از گل سرخ بود و مترسكي مهربان كه در انتهاي مزرعه مرا بوسيد.

بارها گفته ام جهنم يعني جدايي كاش مي توانستم بگويم به قدر آسمان ها و به زيبايي بهشت دوست دارم كاش هر روز صبح بالاي بلندترين قله مي استادم و به تو سلام مي دادم.

در خلوت ليمويي خود به من فكر كن عبور رودخانه ها از قلبم هنوز تماشايي است. هنوز صداي خيس باران را از ترانه هايم مي تواني بشنوي.

كاش به خوابم بيايي و در گوشم نجوا كني اگر نام عاشقان را از ياد ببري هيچ گاه بيدار نخواهي شد.

یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط مريم |

طرز پیدا کردن شوهر

روش شوهر پيدا كردن بعضي ها

روش جوادي: يه بار يه جايي كه توي ديد طرف باشه و بتونه با دو تا شليك خودتو بهت برسونه يهو غش مي كني و ولو مي شي كف زمين پس از چند دقيقه هذيون گفتن راج به اين كه پسر اصغر قصاب اومده خاستگاريت اما تو نمي خواي با اون شوهر كني يا مثلا به ضرب آب قند به هوش مي آيي و وقتي چشمت به طرف مي اوفته يهو بغضت مي تركه و د گريه. وقتي خوب گريه هات و كردي و پاشدي كه بري طرف كلي اصرار مي كنه كه برسوندت اما از اون اصرار و از تو انكار. خلاصه راه مي افتي كه بري اما يه جوري راه مي ري كه مطمئن بشي طرف مي تونه تا خونتون تعقيبت كنه... تا اين جا تو كار خودتو كردي اما از اين جا به بعدش با اوس كريمه.

روش ياهو مسنجري: اين روش اخيرا كاربرد زيادي پيدا كرده و عمدتا هم به خاطر اين كه لازم نيست مستقيم توي چشاي طرف نگاه كني و اين براي آماتور ها هم كمك خيلي بزرگيه. از ايكون هاي گوگولي مگوري هم مي توني براي رسوندن مفهوم استفاده كني اما بديشم اينه كه بعضي وقتا توي چت يه سوتفاهم هايي پيش مي ياد كه خر بيارو باقالي باركن!! نكته: اين روش فقط وقتي كاربرد داره كه مطلب به طور صريح ادا بشه اما به علت اين كه هيچ موجود اناثي اصولا اين كاره نيست پس بهتره كه اصلا قيدش و زد

روش بچه خرخوني: همون داستان جزوه و اين كه خودت واردي. نكته: متاسفانه از اونجايي كه مجموع دو متغير زيبايي و خرخوني در مورد دختر جماعت هميشه يه مقداري ثابته بنابراين بهتره كه روي اين روش خيلي حساب نكني.

روش از ما بهترون: لازم نيست كاري بكنيد فقط انتخاب كنيد!

روش بچه مثبت: طرف و به يه كافي شاپ دعوت مي كني و اونجا خيلي معقول و منطقي مساله رو بهش مي گي اونم احتمالا يه فرصتي مي خواد كه فكر كنه بعدشم ايشالا كه بعله رو مي گه. نكته:تا حالا چيزي خنده دار تر از اين شنيدي بودي؟

روش عرفاني: مي ري لب چشمه كه آب بياري مي بيني از قضا اونم آنجاست. يه جوري كه انگار هواست نيست پات مي خوره به كوزه طرف و كوزه خورد و خاكشير مي شه. بعد لپات گل ميندازه و با عجله كوزت و پر مي كني و مي ري اين جاست كه طرف با خودش فكر مي كنه؛ اگر با ديگرانش بود ميلي / چرا ظرف مرا بشكست ليلي.خلاصه خيالت تخت باشه كه كارت درسته! نكته: اين روش در طي تاريخ امتحانش و به خوبي پس داده و بنابراين بسياري از كارشناسان و صاحب نظران معتقدند كه بحران امروزازدواج در اثر لوله كشي شدن آب به وجود آمده.

روش لوسگري: يه دفعه يه سوسك مي بيني و بنا مي ذاري به جيغ! آي جيغ نكش كي بكش! طرف هم كه وضع و اينطور مي بينه به هر قيمتي شده سوسك رو به ديار باقي مي فرسته. حالا تو همچين تحويلش مي گيري كه انگار شير شكار كرده! اگه كارا تا اين جا خوب پيش بره مابقيش تضمين شده است. نكته: برادراي عزيز هميشه سوسك همراهتون باشه.

روش شهرستاني: يه بار به چشم گريون و تن لرزون طوري كه طرف بشنفه براي دوستت درددل مي كني كه چطوري وقتي داشتي مي اومدي يه پسره چشم ناپاك تو رو ديد زده و بهت متلك پرونده. بعدشم هقي مي زني زير گريه. اينجاست كه ديگه رگ غيرت طرف باد مي كنه و حساب يارو با كراموالكاتبينه! نكته: اگه كار به خون و خون ريزي نكشه مي توني روي موفقيتت حساب كني.اما اصولازندگي با اين آدم ها توصيه نمي شه.

جمعه دوم اسفند 1387 توسط مريم |

باز هم ديدگانم شوق ديدار تورا دارد  باز هم قلم، شوق نوشتن نام تو را دارد لحظه لحظه زندگي ام را با تو قسمت كرده ام و تنها با نام تو درياي دلم طوفاني مي شود و راه نخست زندگي را به اميد دوباره با تو بودن پيموده ام و حال كه رفته اي تنها با ياد تو روزم را به شب مي رسانم اولين بار تو را در كوچه پس كوچه هاي عشق ديدم چهره مهربانت را به خاطر سپردم و در باغ دلم نهال عشق را كاشتم به اين اميد كه روزي در كنارم باشي به ياد آر، روزي را كه به تو گفتم هر وقت به يادت افتادم از غصه هايم برايت خواهم نوشت و در پايان به رنگ عشق امضا خواهم نمود و گفتم به خاطر بسپار كه كليد قفس دلم در دست توست به ياد داشته باش و فراموش نكن كه من هميشه منتظرت هستم صندوقچه خاطراتم را به تو دادم تا برايم بنويسي از زندگي دو كبوتر عاشق....

دوشنبه دوم دی 1387 توسط مريم |

عاشقانه

     دختر جواني از مكزيك براي يك ماموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد، پس از دو ماه،نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت مي كند به اين مضمون: لوراي عزيز، متاسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم كه در اين مدت ده بار به تو خيانت كردم!!! و مي دانم نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. مرا ببخش و عكسي كه به تو داده بودم برايم پس بفرست، با عشق:روبرت. دختر جوان و رنجيده خاطر از رفتار مرد، از همه همكاران و دوستانش مي خواهد كه عكسي از نامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي... خودشان به او قرض  بدهند و همه آن عكس ها كه خيلي بودند با عكس روبرت،نامزد بي وفايش، در يك پاكت گذاشته و همراه با ياداشتي برايش پست مي كند، به اين مضمون: روبرت عزيز، مرا ببخش،اما هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفا عكس خودت را از ميان عكس هاي توي پاكت جدا كن و بقيه رابه من برگردان.....      

   اگر مدير بودم يكي از شرايط ثبت نام را عشق مي گذاشتم، اگر دبير رياضي بودم عشق را با عشق جمع مي كردم، اگر معمار بودم قصري از عشق مي ساختم،اگر سارق بودم فقط عشق مي دزديدم، اگر بيمار بودم تنها شربتي كه مي نوشيدم فقط شربت عشق بود، اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام مي دادم، اگرپليس بودم هرگز عشق را جريمه نمي كردم، اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز مي كردم، اگر ديبر ورزش بودم به بچه ها مي گفتم با عشق ورزش كنيد، اگر خواننده بودم فقط از عشق مي خواندم، اگر ناخدا بودم هميشه در ساحل عشق لنگر مي انداختم، اگر نجار بودم عشق را قاب مي گرفتم.

    اگر شبي فانوس نفس هاي من خاموش شد، اگر به حجله آشنايي در حوالي خيابان خاطره برخوردي، عده اي به تو گفتند، كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نكن! تمام اين سال ها كنار من بودي! كنار دلتنگي دفاترم! در گلدان چيني اتاقم!دردلم....تو با من نبودي و من با تو بودم! مگر نه كه با هم بودن، همين علاقه ساده سرودن فاصله هاست؟ من هم هرشب، شعرهاي نو سروده باران و بسه را براي تو خواندم! هر شب، شب بخيري به تو گفتم و جواب تو را، آن سوي سكوت خواب هايم شنيدم! تازه همين عكس طاقچه نشين تو، هم صحبت تمام دقايق تنهايي من بود! فرقي نداشت نداشت كه فاصله دست هايمان چند فانوس ستاره باشد، پس دلواپسي انزواي اين روزهاي من نشو، اگر به حجله اي خيس در حوالي خيابان خاطره برخوردي!؟

 

اگر مدير بودم يكي از شرايط ثبت نام را عشق مي گذاشتم، اگر دبير رياضي بودم عشق را با عشق جمع مي كردم، اگر معمار بودم قصري ازعشق مي ساختم، اگر سارق بودم فقط عشق مي دزديدم، اگر بيمار بودم تنها شربتي كه مي نوشيدم شربت عشق بود، اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام مي دادم، اگر پليس بودم هرگز عشق را جريمه نمي كردم،اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز مي كردم،اگر دبير ورزش بودم به بچه ها مي گفتم با عشق نرمش كنيد، اگر خواننده بودم فقط از عشق مي خواندم، اگر ناخدا بودم هميشه در ساحل عشق لنگر مي انداختم،اگر نجار بودم عشق را قاب مي گرفتم.

 

سر كلاس دو خط سياه موازي روي تخته كشيد!! خط اولي به دومي گفتما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت: بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد« دو خط موازي هيچگاه به يكديگر نمي رسند» و بچه ها هم تكرار كردند:.... دو خط موازي هيچگاه به يكديگر نمي رسند مگر آنكه يكي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشكند!!

 

پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط مريم |

هری پاتر

جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط مريم |